تبليغاتX
از هر دری سخنی
ماهی

ماهی

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:48 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
ی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:39 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
دختری توی كوچه می خندید
دختری توی كوچه می خندید
پدرم اتفاقاً او را دید

تا كه خندید دختر از آن سو
پسری توی چاله رفت فرو!


لاجرم بعد سال های مدید
پدرم ده دقیقه می خندید!


گفت: «جوینده هست یابنده»
یافتم دیپلماسی خنده!


خنده اعجاز می كند گاهی
بخت را باز می كند گاهی!


برّ و برّ می كنی نگاه چرا
خنده جرم است در دهات شما؟!


خنده روی لبان ماست اگر
نانتان را بریده ایم مگر؟!!


فكر كردید هر كسی خندید
خل و دیوانه است بی تردید؟!


صبر كن فیل را هوا بكنم
با همین خنده ها چه ها بكنم!


می شود شر دشمنان كنده
با لب باز و مبلغی خنده!


درد را می كند فقط درمان
نوش داروی صورت خندان!


الغرض بعد از این فقط یك بند
می زنم توی آینه لبخند!


خنده هایم اگر چه مشكوك است
چند وقت است كیف من كوك است!


شده ام بعد مدتی دوری
خواستار رئیس جمهوری!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 1:30 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
سهراب سپهری

سهراب سپهری


پیغام ماهی ها

 رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:13 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
شبنم
مرا از این دل ناکام

 شرم آید

چو می بینم  شبی تا صبح

در آغوش گل

 سر می کند شبنم

ولی آخر چرا

از خنده گل

عمر کمتر می کند شبنم
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:36 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
عیدانه
* عید را پرسیدم از اینهمه تکرار در تاریخ خسته نشدی ، از او خجالت نمی کشی ؟!

 

** گفت نه

 

* گفتم  چطور

 

** گفت: وقتی در هر تکرارم کینه هاتان رخت بر می بندد و یکدیگر را خالصانه دوست می دارید  آرزو می کنم کاش روزی 365 بار تکرار می شدم نه بالعکس !

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:28 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
آسمان چشم من
شبی ازپشت دیوار بلند عشق من یاد خدا کردم


به یاد آرزوهایم خدا را از ته قلبم صدا کردم

چه شیرین بود٬ زیبا شد٬ چه مهتابی

زمانی که دلم را با خدایم آشنا کردم

به او گفتم چه می خواهم٬ به او گفتم که زیبایی

ندایی آمد و دل را پر از نور ندا کردم

خدا بود و دلم بود و دنیایی پر از ناله

که من این زندگی را روی عشق تو بنا کردم

دوباره با خدا گفتم که قول مرد می خواهم

وبعد از آن به قدر وسعت دنیا دعا کردم

همان شب آسمان چشم من تا صبح می بارید

نمی دانی برای با تو بودن چه ها گفتم٬ چه ها کردم

سحر می شد و من امیدوار قول او بودم

تو برگشتی٬ کسی می گفت٬آری من به قول خود وفا کردم

                                                                 وفا کردم.

 
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:13 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
بوی باران
بوی باران٬ بوی سبزه٬بوی خاک


شاخه های شسته٬باران خورده٬پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک-که میخندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من٬ گر چه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه درمیان سفره نیست

جامت از می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

                                          (زنده یاد فریدون مشیری
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:5 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
التماس به خدا شجاعت است



اگر بر آورده شودحاجت است


                          

  اگر بر آورده نشود حکمت است


                     

    التماس به خلق خدا شرمندگی است



اگر برآورده شود منت است



اگر بر آورده نشود ذلت است

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:7 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
اینم شعر زیبای فروغ فرخزاد
زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد

 

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر))

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری

که به اندازه یک پنجره می خواند

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:

((دستهایت را

دوست میدارم))

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

 

                   ×××

 

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال میریزد، 

                                          مرواریدی صید نخواهد کرد.

 

من

پری گوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

                                                  ((فروغ فرخزاد))
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:23 توسط محمد مهدی درگاهی | |
بیوگرافی و گالری عکس بازیگران سینما
آخرين نوشته ها
ماهی
ی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
دختری توی كوچه می خندید
سهراب سپهری
شبنم
عیدانه
آسمان چشم من
بوی باران

اینم شعر زیبای فروغ فرخزاد
برای شروع
از هر دری سخنی پرستو صالحی|قالب بلاگفا|کتابداری و کتابداران|بیوگرافی و عکس|خبر|بیوگرافی و عکس|قالب های بلاگفا از هر دری سخنی قالب بلاگفا دانلود پسر اینترنتی